چقدر سخته با بغض زورکی چای خوردن و کنار بقیه لبخند زدن...
+حالم خیلی بد میشه و.قتی به این چیزا فکر میکنم ...کاش راحت بگذره...
+چقدر سخت بود شنیدنش برام و چقدر به خودم لعنت فرستادم...
+خدایا لطفا کمکش کن...تو رو خدا؛اونجوری دیدنش مرگ منه :(
+نمیشه مگه نه؟خودم میدونم...
برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 18:52
این چند روز به شدت همه چیز عصبیم میکرد...نه تنها خودم تو همه اون هایی که باهاشون ارتباط داشتم میدیدم این حس رو!
دیروز محبوبه میگفت عادیه و بخاطر جو زمین تو این چند وقت هست و همچنین خورشید گرفتگی امشب...
امشب میشد با یه سری کار ها روح تازه کرد و از سر شروع کرد به زندگی بهتر و پر انرزی تر...بهمون از دیروز تو کلاس گفته بود این چند روز برای همه خوبی بخوایم و دعا ها و ارزو های خوب..این که ببخشیم و بدی